یک دانه کوچک در گوشه ای از خاک افتاده بود.دانه به آسمان نگاهی کرد و هر روز افسرده تر میشد با خدا صحبت میکرد اخه گناه من چیه که توی دنیای به این بزرگی باید کوچک باشم.

یه روز  که دانه خیلی گرفته و ناراحت بود یه ندای بهش میگه برای بزرگ بودن اول باید کوچک باشی باید صبر کنی

خیلی چیزها توی دنیاست که باید آنجوری باشه

دونه عزیز متوجه این ندای درونی نمیشد و هر روز از وضعیتی که داشت شکایت میکرد تا اینکه روزها و سالها گذشت و دونه کوچک قصه ما تبدیل به یک درخت سپیدار بلند شده بود طوری که از همه درختهای اطرافش بلندتر بود.

نتیجه گیری از حکایت بعهده خوانندگان محترم

شاد باشید