پیرمردی تنها در شهری زندگی میکرد.او میخواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سخت بود.تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام اگر تو اینجا بودی تمام مشکلاتم حل می شد من می دانم اگر تو اینجا بودی تمام مزرعه را برایم شخم می زدی. دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را در یافت کرد: